تبليغاتX
آرزوهـــــــــای بر باد رفتـــــــــه من

آرزوهـــــــــای بر باد رفتـــــــــه من

... به ياد آرزوهایی بر باد رفته ام سکوتی میکنم بالاتر از فریاد

روز تولدم دردناک ترین ...

امروز روز تولدم بود، شاید بدترین و تلخ ترین تولدی که داشتم، البته خیلی ها سعی کردند این روز را برایم شیرین نمایند، اما من وقتی به غایت تلخی خاطراتم در این روزها فکر میکنم به این  روز ایمان آوردم که در سکوت بلند روزهایم او در خوشی هایش آب روی سنگ مزار خاطرات تلخ و روزهای دردناکم می ریزد.

امروز روز تولدمه

ولی ای کاش روز مرگم بود

امروز از همیشه غمگین تر بودم

امرزو از همیشه تنهاتر بودم ...

چه غروب دردناکی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

رقص برگ

وقتی که رقص برگها معنای بودن می گرفت 

وقتی ترنم های عشق حس سرودن می گرفت

 وقتی کسی آشفته شد در کوچه ی دلواپسی

وقتی کسی یادی نکرد از شاخه های اطلسی

 وقتی صدای پای او در کوچه غوغا می کند

 دلتنگی این سینه را مبهوت دریا می کند

 وقتی کسی با چکمه اش بر عشق من پا می گذاشت

 قلب مرابی بودنش تنهای تنها می گذاشت

 وقتی کسی یادش نماند شعر سپید عشق را

 حتی دگر بر من نداد دیگر نوید عشق را

 وقتی که رقص برگها با گریه ام پایان گرفت

 آنوقت جای عشق را اندوهی از باران گرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

چـــــــــــــرا...

چه دیــر به دیــر به خواب زندگی ام می آیی !
نمی دانی
که من دلواپســی هایم را
با رویـــــاهای تــــو رنگ می زنم ؟!
نمی دانی که اندوهـــــم
با خیــال تـــو می آمیــزد ...
تا غــزل غــزل ترانه شود ؟!
تو خـوب می دانی
خـوب من !
خوب می دانی ...
که در اندوه فاصــــله
پنجــــره ی اتاقم باز نمی شــود
حتی
تا هوای تازه بنوشـــــم         دوستدارتنهائیهام :من
+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

غریب آشنــا

موقع دل کندنم را خوب یادم هست 

 موقع جان دادن گلهای نرگس خوب یادم هست

ورفتی از پیشم ، نمی دانی چه می کردم   

 و من یکبار ، فقط یک بار صدا کردم

تو را از انتهای جاده ی دوری و تو        

 در آخر حرفت ،فقط گفتی خداحافظ

و این آیا جوابم بود ؟ جواب یک دل ابری

همین یک حرف و بعد رفتی

 و من تنها شدم بی تو

بدون تو چقدر تنها ، چقدر بی کس           

 برایت آشنا بودم ولی حالا دگر

یک رهگذر درچشم مردم ، یک غریبه    

 و وقتی رفتی از پیشم تمام آسمان حتی

برایم اشک غم می ریخت ، نمی دانم چرا ؟ 

 شاید تو بوی خاکهای خیس و باران خورده را

از یاد خود بردی ، نمی دانم چرا ؟

 شاید تو یادت رفته که این آسمان آبی ست

و یادت رفته که دریا به رنگ پاک بی رنگی ست    

  تو یادت رفته از عشقی که نامش رمز دلتنگی ست

تو یادت رفته که هر رنگ این رنگین کمان زیباست        

  نمی دانم چه شد از ارتفاع چشمهای آبی و دریایی ات برخاک افتادم

نمی دانم چه شد که از نگاهت عطر یاس و نسترن پر زد

  و باد سرد پاییزی به باغ عشقمان سر زد ؟

تمام یاسها و نسترن ها را میان موج خود پیچید و با خود برد 

 و تو آرام و بی پروا به دنبالش به راه افتادی و رفتی 

نمی دانی که قلب

 من همین یک چینی کوچک که در این سینه زندانی ست

ترک برداشت ؟

 نمی دانی نگاه آخرت در سینه ام بذر تنفر کاشت

ولی من بذر کوچک را نرویاندم

نمی دانی چرا ؟ من هم نمی دانم !

ولی شاید تو وقت رفتنت تنها به من گفتی : خداحافظ غریب آشنای من !


خاطراتت را به دست فراموشی  

خواهم سپرد 

و دست نوشته هایت را 

به خاطره ها

برای مجازات خودم را به جوخه ی  

اعدام خواهم سپرد 

برای گناهی که ندانسته مرتکب شدم

لعنت به من که باور کردم 

عشق

هدیه ی آسمان است 

به زمین..به من ...

+ نوشته شده در  جمعه 27 اسفند1389ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

غروب جمعه ها

جمعه ها روزهای شیرینیه و دوست داشتنی روز جمع شدن خانواده دوره هم روز گفتن روز خندیدن روز دفع غصه و غم ولی من چی بگم.....

نمی دونم چرا این طوریه ولی با رسیدن دقایق غروب و مرگ نور دلم تنگ میشه انگار دنیا زندون منه انگار همه ازم فراریند انگار هوا هم دشمنه نمی دونم چی کار کنم نمی دونم به کی گم نمی دونم به کدامین سو ترجیح دهم فرار را بر قرار که این جا چون گوری سرد است که هر لحظه عرصه بر من تنگ ترو تنگ تر می کند و محبوس می کند مرا که نمی دانم چرا نیستم آزاد و اسیرم در بلایای خود...

من اسیر زندانی هستم که خود برای خود ساختم من از این دنیا بزارم از این آدمهای کوکی که روز را به امید شب سر کنند و شب را به امید صبح و هر روز تکراری برای تکرارها و شاید این جمعه هاست که انسان را اندک زمانی شاید کوتاه به خود آرد که آری من انسان و روحی در من است و شاید مقداری فراموش کند تکرارها را...

ومن مسافری که اینک اسیرم در دنیای وهم و خیال و غم هایی که انگار نقطه پایانی برایش نیست که هر چه می روم جز او کسی انتظار مرا نکشیده و نمیکشد و نیست جز او همرهی در این راه پر خاطره و سخت آره این اسن قصه من و عصرهای جمعه که چون سنگند بر دل زخمی و پاره پاره من و فراری نیست انگار مرا چرا که در همه جای غروب همین طور و جمعه همان و دل تنگی همان است...

+ نوشته شده در  جمعه 6 اسفند1389ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

وقتي

وقتی روزگار مرا فراموش میکند

دیگر امیدی برای آینده نیست

زندگی را به دست فراموشی می سپارم

زیرا که زندگی مرا سالهاست فراموش کرده است

شادیها را در تاریکی دفن کرده ام

تا بتوان در کنار غم ها به آرامش برسم

 

چراغ سیاه تنهایی را در اتاقم نهاده ام

و تاریکی و تنهایی فضای اتاقم را پوشانده است

سالهاست که دیگر صدای خودم تنهای صدای ماندگار گشته

زمزمه های لرزان و اشکهای ریزان

دیگر حتی نعره هایم نیز شنیده نمی شوند

به انتظار نشسته ام اما از انتظار نیز خسته شده ام

مرگ نیز مرا لایق بردن نمی داند

 

به کجا پناه ببرم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

همه ی خاطرات من و تو

هرشب دروغهايت را مي شمارم
تا چشمانم از شرم باور كردنت بسته شوند
لبخندت شيطانيت را قاب مي گيرم
تامبادا فراموشم شود
ميان من وتو سکوت،
يه دنيائي از دروغ هاي توست
ميان من وروياهايم فاصله ي
خيانتهاي توست
درسکوت وفاصله آرام مي گيرم
نگران من نباش ،
تنها وتنها با خودت صادق باش
با خودت صادق باش
با خودت صادق باش
با خودت صادق باش
کلمات راستين ، خوش آهنگ نيستند
کلمات خوش آهنگ، راستين نيستند

خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ...
خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خیانت تنها این نیست كه دستت را در

 خفا در دست دیگری بگذاری ...
خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد

+ نوشته شده در  جمعه 22 بهمن1389ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

زخم خورده

آرزو میکنم در تنهایی تنهاییت تنها بمانی

 تو میتوانی دوستی مرا نپذیری. تو میتوانی روی از من برگردانی و برای همیشه مرا از دیدار خود محروم کنی تو  میتوانی مرا از خود برانی ........ من هم میتوانم تو را نبینم. میتوانم روزها و شبها بدون دیدار تو بسر برم. میتوانم چشمانم را از سر راه تو برگردانم و به سوی تو خیره نشوم. میتوانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاری نکند.

میتوانم گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب نمایم. ولی .....قلبم..... او دیگر در اختیار من نیست. او تا زنده ام بیاد تو خواهد طپید او در درون خود بخاطر تو خواهد نالید. مگر ترانه های آسمانی عشاق و سرود های ملکوتی دلباختگان بگوش تو نمیرسد؟تمام هستی من, چرا دوستم نمی داری؟ وسیله ای جز رابطه ای که قلبها را به هم نزدیک میکند ندارم. تصور می نمایم که گه گاه به کمان احساسات کسی که مدتهاست او را فراموش کرده ای پی ببری و اندکی او را بخاطر بیاوری. نمی دانم آیا سزاوارم که به این دستاویز امیدوار باشم؟ مگر نمی گفتی قلب تو جایگاه عشق و آرزوی منست؟ مگر نمی گفتی نگاه تو مرا به بهشت می رساند؟ مگر نمی گفتی زندگانی خویش را برای تو میخواهم؟ پس چه شد؟ چرا در تاریکی زندگی رهایم ساختی؟فرشتگانی که سوگند عشق و وفاداری تو را شنیده اند هنوز با اندیشه های من بازی می کنند. بلبلانی که در کنار دلهای ما نغمه سرائی کرده اند هنوز در گوشه کنار زمزمه می کنند و بر دل دور افتاده من سلام می گویند. راستی, آن همه لطف و پاک دلی به کجا رفت؟ چرا سعادتی که برهستی من سایه افکنده بود,بدین زودی در تاریکی های سرشک و اندوه پنهان گردید؟ مگر ممکن  است دلیکه به نور عشق و فضیلت گرمی و روشنی یافته است بدین زودی سرد و خاموش گردد؟ آیا بیاد می آوری آن روزهای گذشته و آن عهد و پیمان هایی را که دلهای ما را بهم پیوست؟ بدانگونه که اگر کسی می گفت این رابطه را روزگار بر هم می زند, بر او می خندیدیم. مگر تو به من نمی گقتی که زندگی را دوست می داری زیرا من زنده ام؟ از آنچه بر ما گذشته تو را چیزی نمی گویم....... ولی متاسفم بر آن نهالی که با چه امیدهایش کاشتم و چون زمان گلش در رسید آن گل را باد سوزانی خشکاند. آری غنچه عشق ما نشکفته پژمرده شد.

اگر فرشته می تواند آدمی را کیفر کند این انتهای شدت کیفر است. ای کاش گذشته را فراموش میکردم و به دل خوشی پیشین باز می گشتم. آیا بیاد می آوری آن روز را که می گفتی تو این لبخند را از لبان فرشته ربوده ای؟ اینک کجایی که ببینی آن لبخند چه بر سرش آمده. خداحافظ. امروز دیگر تو را ترک خواهم گفت. اصرار نکن دیگر نمی مانم. بعد از این همه که مرا آزردی حالا در این دقایق آخر با من مهربانی می کنی؟ این اشکهای گرم و سوزانی که در چشمانم غلتانست با تو چه می گویند و از تو چه می خواهند؟ جز اینکه تنها وفاداری را آرزو می کنند؟ولی من آنهارامایوسانه ازخودمی رانم چون وفایی در تو نمییابم.آری می روم خداحافظ. دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صدای قهقه خنده هایت را بگوشم نشنوم. بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم. نمی دانم به من چه خواهند گفت در حالیکه با دلی  شکسته و پریشان باز می گردم و با تو چه خواهند کرد آن ناز و عشوه هایی که تو را مجذوب کرده است. بر دلها آتش می زنی اما باز گناه را به من نسبت خواهند داد و تقصیر را بر گردن من خواهند نهاد. راست است که یک دل و یک عشق تو را کافی نیست. تو باید دلها بسوزی. بدبخت من, که جز یک دل و یک عشق نداشتم. خداحافظ,گریه نکن که باور نمی کنم مرا دوست بداری. شاید این اشکها بخاطر تنهایی باشد ولی نترس تو را تنها نمی گذارند. این من هستم که بایدبگریم تنها من هستم که جز تو ندارم و تو هم مرا نمی خواهی.من باید آه بکشم و اشک بریزم ولی کجا در تو اثر خواهد کرد؟ می خواهم بروم دیگر این سوگندها که در پیشم یاد می کنی و قسم ها که پی در پی بر زبان  می آوری نخواهند توانست مرا از رفتن باز دارد. فراق تو برایم زیاد  سخت است زیاد, ولی بیش از این تاب بی وفایی و بی مهری هایت را ندارم. کجا برایم عزیز و دوست داشتنی تر از کنار تو بود اگر بامن کمی مهربان می بودی؟ حال که مرا دوست نمی داری حال که با من بی وفایی می کنی حال که من پناه گاهت نیستم حال که.......... دیگر

 خداحافظ.

آن زمان که دوستمان می داشتند دوستشان نداشتیم. آن زمان که قدرمان را می دانستند قدرشان را ندانستیم و آن زمان که ما راگرامی می داشتند گرامیشان نداشتیم. و حال که به قدر و ارزششان پی بردیم آنها هستند که ما را ترک خواهند گفت. زیرا کاسه صبر هر چه قدر هم که بزرگ باشد سرانجام روزی لبریز خواهد شد.

تقدیم به تمام کسانی که شکست عشقی خوردند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

عاشقی و ...

واسه اين چشاي خيس باروني
اومدي يه روزي سايه بون شدي
دستاي سرد منو گرفتي و
واسه من پناهي مهربون شدي

اومدي نزاشتي تا دل بميره
توي لحظه هاي بي هم نفسي
تو ي غربتي كه اندازه نداشت
در دل شباي سرد بي كسي

سهم عاشقونه ي دلم شدي
بهترين نصيبم از ترا نه ها
اي هواي چشم تو پريدني!
بهترين بهونه ي بهونه ها!

روزي از كوچه ي من گذشتي و
دل من چشم تو رو نفس كشيد
تا بفهمم اصل ماجرا چيه
دل ديونه ام از قفس پريد

حالا من موندم و يك سبد غزل
واسه لحظه ي قشنگ ما شدن
واسه موسم دوباره ديدنت
توي آسمون تو رها شدن
+ نوشته شده در  شنبه 16 بهمن1389ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

می رسد روزی ...

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی
می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی
می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار
نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی
می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی
بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی
می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من
آن زمان احساس امروز مرا باور کنی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

تا ...

تا وقتی تو دلت یکی دیگه هست نه وارد زندگی کسی شو و نه بذار کسی وارد زندگیت بشه و زندگی طرف رو به گند نکش و ...! و این همان چیزی بود که بامن کردند و تارپودم را به باد دادند که خدا ...! از خیلی وقتا پیش این موضوع ذهنمو بد جوری به خودش مشغول کرده و خیلی هم به این موضوع فکر کرده ام. متاسفانه در جامعه ما  تعداد کسانی که عاشق همدیگه هستند و با هم ازدواج میکنن خیلی کمه،دلایل زیادی هم وجود داره که همه ما کم و بیش در جریان هستیم. بعضی از این جدایی ها برمیگرده به مفاهیم پایه زندگی، اختلافات فرهنگی، مذهبی، اقتصادی و از این قبیل...که گاها خود طرفین به این نتیجه میرسن که مناسب ازدواج باهم نیستند . مخالفت خانواده ها دلیل عمده دیگه این مسئله است و فشارها و اجبارهایی که معمولا روی دخترها اثر میگذاره و مجبور میشن از عشقشون بگذرند و خیلی مسائل دیگه... خیلی از ما تو زندگی یه شکست عشقی رو تجربه کردیم. اما واقعا راه کنار اومدن با این مسئله اینه که هیچوقت ازدواج نکنیم و تا آخر عمر حسرت  عشق نداشتمون رو بخوریم؟! اگر من ، همون موقع  با رفتن عشقم کنار میوم و خودمو قانع می کردم و و یکی دیگه را می پذیرفتم ، انوقت من هیچوقت عذاب نمیکشیدم تو این مدتی که گذشته... من اگه بتونم به طور منطقی با رفتن عشقم کنار بیام یکی دیگه رو که با هزار امید و آرزو بهم دلبسته رو بدبخت نمیکنم... پس اشکال از منه! منی که حاضر نیستم با واقعیات زندگی کنار بیام! چند نفر و میشناسیم که با عشق دوطرفه ازدواج کردن؟ بعید میدونم بیش از یک در هزار باشه امکانش... پس باید واقع بین بود. باید تلاش کرد واسه رسیدن به خوشبختی. اگه نشستی و هی غصه خوردی و ناله کردی بدتر از اون کسی میشی که هستی... فراموش کردن خیلی سخته. اما تو مسئولی در برابر کسی که دل میبنده بهت.این نظر منه. من مسئول خواسته ها و احساسات سرکوب شده کسی ام که عاشقمه...من که نتونستم به عشق و آرزوم برسم. حداقل کاری که میتونم بکنم اینه که یه نفر دیگه رو از رسیدن به آرزوش محروم نکنم... مجبور نیستید نوشته های منو تایید کنید. اما این حرف دل منه پس از مدت ها فکرو تجزیه تحلیل این مسئله... شاد باش و  امیدوار به شیرینی های زندگی فکر کن تا باز ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

چشم اشک الودم که نقش هردردیوارمی شود

دوباره آن همه ناامیدی ها تکرارمیشود

دست ازقلم خسته شمع خاموشه امشب

باناله های عندلیب درفراق گل همنوایم تاخزانی بهارمی شود

یک روزی می ایدکه پای همراهی نیست مرا.

جان ازتنم گریخته.یارمی ایدمگرمرده یارمیشود؟

انکه برعشق مانام ننگ گذاشت ویران کرد

آخــرجلوی چشمهای معصومت بیمارمی شود

همدم همه تنهای من نشنود اه اگربرزبانم بیدادمی کند

تا اوهست درجان رگ خونم امیدبهاره این انتظارمی شود

یادت ای ازدست رفته من امشب همسایه بغضهایم

همنوا هـم سفره باران دراسمان تارمی شود

عاشقی گناهیست درعالم که جزایش فراق هست

سفت کن طناب داربه گردنم مگردل بیقرارازعشق بیزارمی شود

مرگ آرزوی من است خاموش باش دل

تاقیامت که لحظه دیدارمی شود .

 

تقدیم به ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

یک سنگ هم خـــــواهــــــد شکست . . .

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچــنــان که تارو پود قلب من از هــــم گسست


می روم با زخم هــایی مانده از یک سال ســرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست


می روم اما نگویــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است


راســـتی ؛ یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غـــــربت به روی باغ احسـاسم نشست


طــرح ویران کــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

تو میروی

تو میروی

  تماشایت آسان نیست

       باز از گریه به خنده می افتم

              تو را نگاه میکنم که بی توجه به من

                 قدم هایت را سریع تر برمیداری تا دور شوی

                           آنقدر دور که حتی پرتو خورشید هم تو را نجوید

 تو میروی

و من نگاهت می کنم

                    هرچند تماشایت آسان نیست ...


امروز در گذر لحظه های تلخ و شیرین روزگار سرد و بی روح به نظاره ی فردائی نشسته ام که آمدنش را هیچ کس خبر نمیدهد.....

فردائی مبهم از رنگها.....

و فردائی که نبودش را در لحظه لحظه های وجودم حس میکنم....

 ای کاش فقط یک بار و فقط یک بار فردا را در پس این رنگهای نامفهوم میدیدم
تا آنچه را که سالها در درونم  حبس کرده ام فریاد بزنم..........


از نو برایت می نویسم !

روزها  گذشت و

هنوز نیامدی !

تمامی پرندگان به خانه آمدند

به آشیانه !

اما

پرواز تو پایان ندارد !

چه پرواز شکوهمندی !

دی است و

من هنوز از رفتنت می سوزم !

دی که به نیمه می رسد

درد در خاطره ام قد می کشد !

دارم پیر می شوم و تو

تو در جوانی ات ایستاده ای ، رعنا !

وقتی دلم می گیرد

هوای تو گاهی بی هوایم می کند...

دلم تنگ است

دلم آنقدر تنگ است

که نگو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 دی1389ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

می نویسم تا ..

می نویسم اولین نامه ام را بعد از عمری تباه،

 خنده داره واسم هیچ چیزی نمانده جز یه خودکار و ورق یه نفس از عمق احساس و یه آه حالت چطوره؟ اگه از حال من می پرسی! من ز حال و روز من حرفی ندارم خط بکش رو نقطه های زخم کهنه زخمی نذارم یادمه یکی میگفت که فراموش میشه خاطراتمون زود، زود! فراموش که نشد هیچ تازه این اول راه بود به خودم دلداری میدم دست تقدیر این چنین بود بشکنه کور بشه تقدیر که همیشه در کمین بود.
پرستوهای محبت از سرزمین دل انسانها پر کشیدند به راه های دور دیگر گلهای مهر بانی در دل کسی جوانه نمیزند ...نشانی اگر از عشق هست تنها رد پایی است آنهم سالهاست پوشیده شده با برفهای سرد و سنگین بی اعتنایی....


سرد است و باد ها خطوط مرا قطع می کنند
آیا در این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن با چهره ی
فنا شده ی خویش وحشت نداشته باشد؟؟...
+ نوشته شده در  جمعه 24 دی1389ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

گذشته

زمان در گذره به سرعت!
اما تنها چیزی که می مونه خاطرات
خاطرات کهنه ای که یاداور روزگار سخت گذشتس
هم غم هم شادی
همه میگن:
(گذشته گذشته باید به فرداها اندیشید)
می نویسم از سرگذشتم
شاید که قلب رنج کشیده ام اروم بگیره
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 دی1389ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

کاش میشد تا کنی باور مرا
اشک چشم و آه سوزان مرا
کاش میشد در زمان بی کسی
حس کنی سردی دستان مرا
گفتمت عشقم به تو از جان فزون است
گفتمت سوز دلم از جان برون است
در جوابم :
خنده ای آلوده و آتش میان دوده
و درد دلم افزوده و...
اکنون میان حادثه یا خاطره
زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل
نگاهم همچنان مانده به ساحل ...


آنقدر هیجان انگیزه که با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که   باید طعـــمش را چشید. اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در  برهوت  تنها  ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تــــو حرف بزند،همان لـــحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی که از شوق این معجزه دلت می خواهد تا آخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لحظه وجودت بباری.

نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمرناخواسته تو ویــا در اوج بـــزرگ ترین شــــــــادی دلخواسته تو رخ دهد ,می تواند درست همین  حالا باشد و زیباترین وقتی  که می تواند  پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای او تنگ است. زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تـــــــو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی.آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده. و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو از آن تو شده است و این را همیشه بـــــه یــــاد داشته باشید...

" هرگاه با دیگرانید خــــــــود را خـــــــط بزن و هرگاه با خــــــــدائید دیگران را "


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 دی1389ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

سادگي

آدم های ساده را دوست دارم همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند همان ها که برای همه لبخند دارند همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است ...بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد آدم های ساده را دوست دارم بوی ناب “آدم” می دهند

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 دی1389ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

محکوم شدم به....

قلبم محکوم شد به ساده بودن....

غرورم محکوم شد به خونسرد بودن....

احساسم محکوم شد به کم حرف بودن....

دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن....

چشمانم محکوم شد به مهربان بودن....

دستهایم محکوم شد به سرد بودن....

پاهایم محکوم شد به تنها رفتن....

آرزوهایم محکوم شد به محال بودن....

وجودم محکوم شد به تنها بودن....

و عشقم محکوم شد به مردن....

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

زیاده خــــــــــواهی؟؟؟؟

دلم یکی را می خواهد.

یک نفر که آغوشش ایمن ترین جای دنیاست...

یک نفر که می فهمد من چه می گویم ...

کسی که خود را از محبس "من" بودن رها کرده است...

یک نفر که اعتقاد دارد به تقدس درختان . به زیبایی چشمه ها . به صمیمیت یه نگاه.

یک نفر که ساکت است و سکوتش سرشار نگفته هاست...

من آدم زیاده خواهی هستم؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

ازعشق متنفرم

                            بای بای
خداوندا جز تو چیزی نمی خوام...

فقط خود خودتو می خوام..

دستمو بگیر... چه تلخه اسارت در دنیا... چه تلخه بی تو بودن...

یاد من باش اگه دنیا با تو مهربون نمیشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 دی1389ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

زمزمه رفتن

 

او میرود .

زمزمه ی رفتنش را می شنوی .

گونه هایت خیس می شود .

چشم هایت را می بندی و مژگانت یکدیگر را در آغوش می کشند .

لبانت زمزمه ی وصال می خوانند .

دستانت را بسوی گونهایت دراز می کنی

و ناخودآگاه اشک مهتاب را از دیدگانت می چینی .

می دانی که دوست داشتن زیباست .

ولی...ولی...

خوشه ی لبخندم را می چینی ، دستانم می لرزد .

گوش میکنی ؟ می شنوی ؟

دلم را می بندم . تو گریه نمی کنی .

پروازم را باور نداری .

آه ، همین دیروز تو از این جا سفر کردی .

شاید از خاطرت پر کشیده ام .

شاید فراموشم کرده ای...!

+ نوشته شده در  شنبه 11 دی1389ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

رفتم

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت.راهی به جز گریز برایم نمانده بود.
این عشق آتشین پر از درد و بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود.
رفتم،داغ آبرویم که بردی بااشک های دیده ز دل شستشو دهمرفتم که ناتمام بمانم در این سرود، رفتم که با نگفته ها به خود آبرو دهم رفتم،مگو که چرا رفت،  از خوش خیالی تو امیدی نداشتم،از پرده خموش و ظلمت، خودت دیدی من دیگرا ما را از هم جدا کردن،چون  تو نمیدانستی چگونه باشی همه چیز خراب شد،رفتم مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم، نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها،دیدم نمی توانم با تو باشم میدانم دوباره برایم اشک میریزی و صدایم میکنی دوباره مرا می خواهی که با حرفهایم تو را آرام کنم اما  تو لیاقت من را نداری دیگر دنبال نشانه هایم نگرد که قصه من و تو تمام شده استگریه نکن غریبه باور کن همه چیز را خودت خراب کردی و کاری از من بر نمی آید برو برو سراغی از من نگیر که اجازه اینکه با تو  باشم را ندارم.

میدانم حرفهایم تلخ است و باورش سخت  اما باور کن ....

حرف مرا نزن  که دل خوشی از تو ندارم ، اصلا من تو را باور ندارم بی رحم،اگر تو را بخشیدم فقط به خاطر آرامش خودم بود ،آرامشی که تو بی رحمانه خراب کردی. نا در این لحظه های تنهایی حس خوبی دارم و آرامشی عجیب در وجودم ، حس می کنم حس تنهایی خوب است به گفته دکتر شریعتی: انسانی که تنها بماند و بیشتر احساس تنهایی کند  به خدا نزدیک می شود و به کمال می رسد

آری همین تنهایی ها و سکوت است خدایا که من به یاد تو می افتم پس تنهایی هایم را دوست دارم در این لحظه ها به آسمان نگاه می کنم حس غریبی در دلم می آید و گریه ام می گیرد و به یاد گذشته ها می افتم  که چه پاک و ساده بودم ولی در این سن به گناهانی مرتکب شدم و خجالت می کشم میدونم واسه اولین بار اشتباه کردم و با یه پسر حرف زدم – سه و چهار باری موهامو بیرون اوردم –و از این عشق زخم خورده چند باری دورغ گفتم به خانواده ام – و خیلی وقتا با بی حوصلگی و خستگی نمازم قضا می شد  میدانم توی این سن خیلی بد شدم از تو خیلی دور شدم .


خدا جون دلم برات تنگ شده ،ما که دستمون به خدا نمیرسه،خداجون خودت دست منو دوباره بگیر تورو به اون مهربونیات منو دوباره ببخش خدا جون میگن : خدا هر کسی رو بیشتر دوست داشته باشه به اون گریه میده .من که دریایی از گریه ام  منکه دریایی از زخم خورده ام . من که داغ دیدم منکه دل خسته ام و بی قرارمآیا توی این لحظه های تنهایی بنده ی خوبی میشم یا نه؟ خدایا با ترنم عاشقانه ام سعی میکنم  معرفت خود را به تو نشان دهم وبرای  رسیدن به ان معرفت از خودت یاری می جویم 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

.........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آذر1389ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

...


گناه دوری ات نیست من وقتی با تو بودم نیز دلم برایت تنگ می شد
بگذار هر چه نمی خواهیم بگویند بگذار هر چه نمی خواهند بگوییم
باران که بیاید از دست چتر ها کاری ساخته نیست ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم
تو کوچک شدی؟ یا قلب من بزرگ شد؟ فرقی نمی کند
عاشق شدم!


وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

 وقتی که دیگر رفت

من در انتظار آمدنش نشستم

 وقتی که دیگر نمی خواست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

 وقتی که او تمام کرد

من شرروع کردم

 وقتی که او تمام شد

من آغاز شدم

 وچه سخت است تنها متولد شدن

                                 

                                 مثل تنها زندگی کردن

                                                         

                                                            مثل تنها مردن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آذر1389ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

عشق ...

شانه هایم زیر بار غم شکست

شاخه های سبز امید شکست

عشق ما در شیشه فرهاد بود

عشق شیرین ریشه اش در خاک بود

هیچ کس حرف صداقت را نزد

هیچ کس دل را بر این دریا نزد

یک نفر امروز در چشمم شکست

یک نفر بار سفر بست و گسست

یک نفر با خاطراتم دور شد

یک نفر با قصه ها محشور شد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

من

من سرطان تنهایی گرفته ام !! ولی نترس مسری نیست!

با خیال راحت کنارم بنشین...و برایم دل بسوزان و تنفر پیدا ، در نگاهم رابه حساب بیماری ام بگذار

و در برار سردی هایم با گذشت باش و برخلاف همیشه آرزوهای محالم راباور کن!

موضوع فقط همین است که سرنوشت محکوم به مرگ نگاهها را تغییر می دهد!
+ نوشته شده در  شنبه 8 آبان1389ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

من ...!!!

من از بودن در این هســتی

از این دنیــــا گــــریزانم

اسـیرم در بیـابان ره رفــتن نمی دانم

ز رنــج زندگــــی نالان ، 

 سوار قایق یأسم به سوی هیچ می رانم

من آن بیهوده بارانـــم که باریدم به شورستان، که در این بارش چه شد حاصل ،

به جز خـار بیابانم......!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مهر1389ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط دل تنگ ترین  | 

دارم عادت می کنم به

کم کم عادت می کنم من به تنهایی

دراین روزها و شب های خواب آلود

کم کم عادت می کنم من به بی تابی

نه می سوزد نه می سازد نه می نالد

بامن تنها این دل بی غم

یواش و آرام و بی فریاد جان می دهد می میرد

این روزهای دنیای من بی معناست

قصه ها افسانه ها و رویاها

به چشم این روزهای من بی معناست

کاش فردایی بیاید کاش دنیایی و رویایی بیاید

کاش شود روز رستاخیز

شود فردای من زیبا و آفتابی آفتاب زیبایی بیاید

وقتش که شد دو بالی قرض می گیرم از پرنده خیالم

آسمانم را می کنم آبی بر فرازآسمانم می کنم پرواز

وقتش که شد می شوم دریا دیگراز طوفان ها نمی نالم

 http://fariborz-music.persiangig.com/image/other/401aaa.jpg

روزها که سر می آیدم

به خیالم که شب

پرده آخر عمرم است

چشم گر می بندم

گشودنش را تصورم نیست

ونظاره می کنم جهانی را که دارم در پیش

وتصور می کنم رنگ خورشیدی را که نوازش می کند مرا فردا

اینها که گذشت از پرده ذهنم 

می ترسم از فردا 

می ترسم که چون خانه خراب می روم 

می ترسم که چون وطن ویران و زندان می روم 

می ترسم که چون هموطن خونی و زندانیست می روم

تا چه آید فردا برمن پیش

می ترسم

می ترسم...


سوختم و ساختم

از تو باید می گذشتم    ولی افسوس نتونستم
تو عروسک بودی و من    آخر قصه دونسم
تو وجود ِ خالی ِ  تو    جز دروغ هیچی ندیدم
کاش میشد به این حقیقت     پیش از اینها می رسیدم
سوختم و سوختم و ساختم    هر چی داشتم به پات باختم
کاش تو رو از روز اول   مثل امروز می شناختم
آخه عشق یعنی شکستن    عاشقانه سر سپردن
دل سپردن به سرابه      در سکوت ِ خویش مردن
یه روزی یه روزگاری   حرف بین ما نگاه بود
عشقو نقاشی می کردیم     نقش ما خورشید و ماه بود
بعد از اون واژه نوشتیم    جملمون ستاره چین بود
مثل دریا آبی بودیم     معنی زندگی این بود

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط دل تنگ ترین  |