موقع دل کندنم را خوب یادم هست
موقع جان دادن گلهای نرگس خوب یادم هست
ورفتی از پیشم ، نمی دانی چه می کردم
و من یکبار ، فقط یک بار صدا کردم
تو را از انتهای جاده ی دوری و تو
در آخر حرفت ،فقط گفتی خداحافظ
و این آیا جوابم بود ؟ جواب یک دل ابری
همین یک حرف و بعد رفتی
و من تنها شدم بی تو
بدون تو چقدر تنها ، چقدر بی کس
برایت آشنا بودم ولی حالا دگر
یک رهگذر درچشم مردم ، یک غریبه
و وقتی رفتی از پیشم تمام آسمان حتی
برایم اشک غم می ریخت ، نمی دانم چرا ؟
شاید تو بوی خاکهای خیس و باران خورده را
از یاد خود بردی ، نمی دانم چرا ؟
شاید تو یادت رفته که این آسمان آبی ست
و یادت رفته که دریا به رنگ پاک بی رنگی ست
تو یادت رفته از عشقی که نامش رمز دلتنگی ست
تو یادت رفته که هر رنگ این رنگین کمان زیباست
نمی دانم چه شد از ارتفاع چشمهای آبی و دریایی ات برخاک افتادم
نمی دانم چه شد که از نگاهت عطر یاس و نسترن پر زد
و باد سرد پاییزی به باغ عشقمان سر زد ؟
تمام یاسها و نسترن ها را میان موج خود پیچید و با خود برد
و تو آرام و بی پروا به دنبالش به راه افتادی و رفتی
نمی دانی که قلب
من همین یک چینی کوچک که در این سینه زندانی ست
ترک برداشت ؟
نمی دانی نگاه آخرت در سینه ام بذر تنفر کاشت
ولی من بذر کوچک را نرویاندم
نمی دانی چرا ؟ من هم نمی دانم !
ولی شاید تو وقت رفتنت تنها به من گفتی : خداحافظ غریب آشنای من !
خاطراتت را به دست فراموشی
خواهم سپرد
و دست نوشته هایت را
به خاطره ها
برای مجازات خودم را به جوخه ی
اعدام خواهم سپرد
برای گناهی که ندانسته مرتکب شدم
لعنت به من که باور کردم
عشق
هدیه ی آسمان است
به زمین..به من ...